نویسنده :
سحر - ساعت ۱٢:۱۱ ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٦
همه میگن که تو رفتی همه میگن که تو نیستی همه میگن که دوباره دل تنگمو شکستی دروغه!!! چه جوری دلت میومد منو اینجوری ببینی با ستاره ها چه نزدیک منو تو دوری ببینی همه گفتن که تو رفتی ولی گفتم که دروغه!!! همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم همه حرفاشون دروغه تا ابد اینجا می مونم بی تو با اسمت عزیزم اینجا خیلی سوت و کوره ولی خب عیبی نداره ...دل من خیلی صبوره... همه میگن که تو نیستی... همه میگن که تو مردی ...همه میگن که تنت رو به فرشته ها سپردی... دروغه!!
پ.ن. اومدم اینجا بگم که مواظب مامانت باش اومدم بگم حداقل اونجا کنار ش بمون... خودت که می دونی من نمی تونم برم خونتون .شرمندم ...
بازم میگم مواظبش باش ...یه سر به خوابم بیا دلم تنگه....
روحش شاد
هیچکی حالم رو نفهمید توی این شهر خراب
گل من شبت بخیر جای من آروم تو بخواب!
نویسنده :
سحر - ساعت ۱۱:٥۸ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٦
4 سال گذشت و هیچگاه نشد که فراموشت کنم اما نمی دونم چرا تو این چهارسال پام نکشید تا بیام سر قبرت ...آخه می دونی دلش و ندارم ....
راستی یه خبر ... تو ظرف یکی دو هفته دیگه پسرم دنیا میاد .4 سال پیش خدا تورو ازم گرفت و عوضش داره باز تو این ماه یه عزیز دیگه بهم میده ..کاش بودی و ماهانم و می دیدی ... دلم گرفته ....دوستت دارم هیچ وقت فراموشت نمی کنم .
نویسنده :
سحر - ساعت ۱۱:۳٦ ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٦
شاید اگر خودم بودم
هرگز از مرگ هراسم نبود
من مرگ را گاهی به میهمانی ها و خلوت هایم
دعوت میکنم
من از خودم بیزارم
وقتی خدا را پشت پرده های فراموشی
لا به لای همه حماقت هایم
گم می کنم
نویسنده :
سحر - ساعت ۱۱:٤٤ ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٧
آسمان ها دلگیرند
وقتی زیر همین آسمانی و من
حتی سایه ات را حس نمی کنم
شاید خورشید من
دیگر نمی تابد
نویسنده :
سحر - ساعت ۱۱:٤٠ ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٧
برای تمام روزهای پشت سر گذاشته ام
برای تمام موهای رنگ باخته ام
برای چک چک شمع های تولدم
که همه در انتظار دمی برای خاموش شدنند
من از این همه بزرگ شدن خسته ام
من از تمام این سالها
در کوله ام
فقط لبخندم را همراه آورده ام
نویسنده :
سحر - ساعت ۱٢:٥٩ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٦
همه میگن که تو رفتی همه میگن که تو نیستی همه میگن که دوباره دل تنگمو شکستی دروغه!!! چه جوری دلت میومد منو اینجوری ببینی با ستاره ها چه نزدیک منو تو دوری ببینی همه گفتن که تو رفتی ولی گفتم که دروغه!!! همه میگن که عجیبه اگه منتظر بمونم همه حرفاشون دروغه تا ابد اینجا می مونم بی تو با اسمت عزیزم اینجا خیلی سوت و کوره ولی خب عیبی نداره ...دل من خیلی صبوره... همه میگن که تو نیستی... همه میگن که تو مردی ...همه میگن که تنت رو به فرشته ها سپردی... دروغه!!
نویسنده :
سحر - ساعت ۸:٤۳ ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٦
تنها ترین من ... تنها ترین من تنها نذار منو تنها سفر نکن، سفر نکن این دل شکسته ی از یاد رفترو دیوونه تر نکن چشمهای خیس من این چشمه های غم دیوونه ی تو ان ای رود مهربون از روز وصلمون چیزی بگو به من حرفی بزن گلم من کم تحملم حرفی بزن گلم من کم تحملم با گریه های تو روزها شادم از یاد میبرم اما چه فایده می ترسم عاقبت از یاد تو برم کم گریه کن گلم من کم تحملم کم گریه کن گلم من کم تحملم با چشمهای خیس این چشمه های غم با گریه زیاد با خنده های کمانگار تا ابد با این بهونه ها جای منو توان دیوونه خونه ها حرفی بزن گلم من کم تحملم با من بمون گلم من کم تحملم
نویسنده :
سحر - ساعت ۸:۱٤ ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٦
سلام مرتضی جون
خوبی ؟ میدونم که خوب نیستی می دونم تو هم تو این مدت زجر کشیدی مامانتو دیدی اما نتونستی واسش کاری کنی بعد از رفتنت طفلک خیلی شکست و از حرفای مردم بیشتر و بیشتر داغون شد ..همه رو ریخت تو دل بزرگش ...اما مگه آدم چقدر گنجایش داره ...مریض شد ...چند روز پیش از داداشت پرسیدم حالشو گفت قراره عمل شه خوشحال شدم اما پنج شنبه وقتی به مامانم زنگ زدم گفت دیشب مامانت نتونست بیشتر از این دوری پسر ته تغاریشو تحمل کنه تومورو تحمل کنه و باباتو تنها گذاشت اومدم اینجا بگم که مواظبش باش اومدم بگم حداقل اونجا کنار ش بمون... خودت که می دونی من نمی تونم برم پس شرمندم ...
بازم میگم مواظبش باش ...یه سر به خوابم بیا دلم تنگه....
روحش شاد
هیچکی حالم رو نفهمید توی این شهر خراب
گل من شبت بخیر جای من آروم تو بخواب!
نویسنده :
سحر - ساعت ٢:۱٠ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳
آن مرد با اسب آمد
آن مرد عاشقانه آمد
آن مرد مرا با خود برد
به تمام رویاهای آبی اش
آن مرد ، آن مرد ، آن مرد
چه بگویم؟!
همان مردی است که می خواستم...
روزت مبارک "مرد" عزیز!
نویسنده :
سحر - ساعت ٢:٠٧ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳
پدر گلم، پدر شوهر عزیزم و شوشوی ناز و تپلم روزتان مبارک ...
← صفحه بعد