نویسنده :
سحر - ساعت ۸:٠۳ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۸
یه روز بهم گفت : می خوام باهات دوست باشم آخه می دونی ؟! من
اینجا خیلی تنهام ........
بهش لبخند زدم و گفتم : آره می دونم !! فکر خوبیه ! من هم خیلی
تنهام ....
یه روز دیگه بهم گفت : می خوام تا ابد باهات بمونم آخه می دونی
؟! من اینجا خیلی تنهام ........
بهش لبخند زدم و گفتم : آره می دونم !! فکر خوبیه ! من هم خیلی
تنهام .....
یه روز دیگه بهم گفت : می خوام برم یه جای دور که هیچ مزاحمی
نباشه بعد که همه چیز روبراه شد تو هم بیا آخه می دونی ؟! من
اینجا خیلی تنهام ........
بهش لبخند زدم و گفتم : آره می دونم !! فکر خوبیه ! من هم خیلی
تنهام ....
یه روز تو نامش نوشت : من اینجا یه دوست پیدا کردم آخه می
دونی ؟! من اینجا خیلی تنهام ........
یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم : آره می دونم !! فکر خوبیه ! من هم
خیلی تنهام ....
یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت : من قراره اینجا با این دوستم تا
ابد زندگی کنم آخه می دونی ؟! من اینجا خیلی تنهام ........
حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم . و چیزی
که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که نمی دونه من هنوزم خیلی
تنهام ...!
نویسنده :
سحر - ساعت ۸:٢٦ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٥
دلم می خواست بهانه ای باشی واسه فراموش کردن همه چیز، اما حالا دلم می خواد بهانه ای باشه واسه فراموش کردن تو...!!!
نویسنده :
سحر - ساعت ۸:۱۸ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٥
به تو دلبسته شدم
از همان روز که قاموس زمان
چله از قلب فرو مرده من باز گشود
به تو عادت کردم
چون دم و باز دمم
که همه عمر مکرر شده است
و نمیدانم من
ونمیدانیم ما
که چه تعداد نفس
در همه عمر دراز
رفته در کام فرو
گاه حتی ز تو آزرده شدم
تو گل وحشی دشت
من یکی مست تماشای رخت
وه که پیکان نظر بازی تو
خوش فرو هشت
در این قلب ستمدیده من
و من واله تو
به عبث در هوس چیدن تو
دست بردم بر آن ساقه ناب تن تو
تا تو را در کشم اندر تن خود
آه افسوس بر این نکته نیندیشیدم
ساقه ناب گل وحشی دشت
خار خود می خلد اندر تن من
آری ای آبی نیلوفریم
من همان شب پره ام
که شبی راز غم عشق تو را
با یکی شمع نهادم به میان
شمع نالید ز شب تا دل صبح
و شرر بر تن زارم بفکند
و کنون باز منم شب پره سوخته پر
و سحر نزدیک است
لیک اینبار دگر می دانم
و تو هم می دانی
عمر یک شب پره شب تا سحر است
پس دگر من نگهم را ز تو بر می دارم
تا نظر بر سحر مرگ نشان آویزم
لیک ای چشمه زیبایی و نور
بر بلندای افق
گر گذر کرد دلت
یاد این عاشق پر سوخته کن
که تو را دید شبی
و
شبی رفت ز یاد...