عاشقتم

 
 
نویسنده : سحر - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٤
 
چشم هایت را ببند ، تصور کن که آویزان هستی .

 

توانایی بالا کشیدن خود را نداری ، توانایی دیدن پایین را هم نداری . نمیدانی چه کنی؟؟؟

الان همین حالت را دارم .

اطرافم پر از آدم است ، آنهایی را که نزدیکم می آیند می بلعم ، هیچ کدامشان را نمی شود جوید .

دلم لک زده برای موسیقی، با صدای خیلی بلند.

 دلم پر از لک و پیس شده.

دلم...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : سحر - ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٤
 
اطرافم را آرامشی فرا میگیرد ، پنجره باز میشود ،باران به بسترم میپاشد

 

ساق های برهنه ام را جمع میکنم ، مچاله میشوم ، بیرون سرد است ...

صدای باران را میشنوم ... امشب عاشقانه تر به دیدارم آمد !

با شیطان دست به یقه میشوم ...!

فقط این را میگویم : خدایا تا آن هنگام که تنم زیبا میسِزد پرهیزگار بمانم ...

ولی خوش دارم همیشه در کنارم باشی تا در آغوشت آرام بمانم... !


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : سحر - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٢
 

در راه

 

رفیعه ای تو را نشانم داد

شاید که با کمک تو به مقصد برسم

....

از من پرسیدی 

صادقانه 

           گفتم....

و در آخرتو که گفتی

                         کمکم میکنی.... 

بعدها هم

در جواب بی تابی هایم

نگران از گرگهای کمین کرده  

به صبر دعوتم کردی....

و

تو

 که برتر از تصور من بودی

من

 که معصومانه امید بستم

....


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : سحر - ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٠
 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : سحر - ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۸
 

زنانگی یعنی   یک منحنی سینوسی ابدی

 با محور مختصاتی n بعدی    و ضرب بی­نهایت احساس

 و تفریق آگاهانه­ی منطق     و جمع اضدادی گیج­کننده

 و تقسیم دردناک سلول­های بدن     با موجودات آینده

   وجغرافیای زنانگی      از شمال به های لایت

 از جنوب به مانیکور     از شرق به النگو

 و از غرب به دستانی منتظر   ختم می­شود

   و تاریخ زنانگی    از سکینه بیگم به تینا

 از شکستن قلیان به پک­های عمیق مارلبرو

 از زنان حرم به زنان شورا

 و از اشعار نخودلوبیایی   به شعر سپید و نیمایی می­رسد

   و اقتصاد زنانگی     نوسانات شدیدی دارد:

 سکه­های طلا        چند شاخه­گل سرخ

 یک شاخه نبات      خودفروشی در خودرو

 بازار بورس           بوس به قیمت ساندویچ

 به نام کردن خانه و ماشین و موبایل و شوهر

 و البته برای روز مبادا!       صیغه شدن           دلبر خانگی شدن

 معشوقگی             هنرپیشگی          مانکنی

 صدها شغل روزمره...

 با چاشنی ریمل و ماتیک و ادا و عشوه

 و حتی گاهی

 چادر و روبنده و مقنعه!

زنانگی را دوست دارم           به دلیل وسعت و بی­کرانگی روح زنانه

 که همه­چیز را می­آزماید

 و مخاطب زشت­ترین فحش­ها

 و زیباترین شعرها

 و گنگ­ترین احساسات

 و مخوف­ترین ترس­های

 مردانه است...!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : سحر - ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۸
 

خدایا میشه یه سوال ازت بپرسم؟

شما مردی یا زن؟!

وای از لغزشهای زبانی منو دور کن مبادا منو سوسک کنی!

بر گردیم به سوالم

حق ندارم بدونم؟!!!!

چرا من نباید شمارو ببینم؟!دلیل خاصی داره؟

باور کن دیگه هیچ لذتی نداره دیدن این بنده هات..!

من خودتو می خوام

خدایا حد اقل یه بوسم کن تا یه کم آروم بشم!!

پاشم برم نماز بخونم!وای خدا من چرا نمیتونم بدون چادر نماز بخونم؟!

چرا نمیتونم آرایش کرده و لاک زده وضو بگیرم؟!

شما اجازه نمی دی یا...؟!

سخته برام

چقدر سخت می گیری

باور کن لذت ستایشو از بین می بری!دلسردم می کنی!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : سحر - ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۸
 

زبانم باز شده پس به سخن می آیم

چشمهایم را می درم پس می گریم

و گلویم را می گشایم پس یک آهی از ته دل می کشم!

مثل یک شاهینی شده ام که با دیدن پرنده های مهاجرکه آزادانه تو آسمون پهناور پرواز می کنن

میان میله های قفس درد می کشم!

دلیل این همه اندوه رو نمی دونم

یه جایی خوندم نوشته بود:

غفلت گهوارهی تنهاییست و تنهایی خوابگه آسایش!

دارم فک می کنم شاید این جمله برای کسایی باشه که مرده به دنیا می یان ومثل اجسام سرد و بی جنب و جوش در خاک زندگی می کنن!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : سحر - ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢
 

نه به خاطر آفتاب ....

نه به خاطر سایه ....

به خاطر آرزوی یک لحظه من ....

که پیش تو باشم ....

به خاطر دستهای بزرگ تو ...

در دستهای کوچک من ...

و به خاطر لبهای تو ...

بر گونهای بیگناه ....

به خاطر پرستویی در باد ..

.هنگامی که تو شکفته ای ....

به خاطر شبنمی بر برگ ...

هنگامی که تو خفته ای ...

به خاطر یک لبخند ...

وقتی مرا... 

در کنار خود می بینی ....

به خاطر سنگ فرشی که ...

مرا به تو می رساند ...

نه به خاطر شاهراه های بلند ...

به خاطر تو ....

بهترین یار ...

سایه گاه امن ...

بهترین عشق ....

در آغوش من ....


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : سحر - ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢
 

قبل از هر اقدامی همه جا در پی اش بگرد  ارزشش را دارد  سعی کن او را بیابی اگر او را یافتی  حتما به تو صیه ام عمل کن در میان فیلسوف ها دنبالش نگرد 

آنجا نبود از میان شاعران نیز رفته است  قهرمانان هم فراموشش کرده اند هنر پیشه ها او را نمی شناسند مواظب باش با دیگری اشتباه نکنی

شبیه او زیاد یافت می شود 

ولی فقط او لیاقت دارد

مبادا خطا کنی  وگر نه باتمام وجود  بر زمین خواهی خورد  به تو خواهد خندید    تو را به بازی خواهد گرفت

نامت را به گِل می کشاند   چشمانت را خاموش می سازد

 تنهایِ تنها رهایت می کند درست در همان زمان که تو...

 مراقب باش ...

او این اطراف نیست، اشتباه نکنی....  اگر او را دیدی

 

این کار را بکن 

              مرد را می گویم 

                               اگر او را یافتی

 قلبت را با پاک ترین و کودکانه ترین احساسات ناب به او هدیه کن !

.


 
comment نظرات ()