نویسنده :
سحر - ساعت ٢:٠۳ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۳
مقابل آینه ای می ایستم
که سالها پیش
بختم را به تماشا نشسته بود
موهای وحشیم را
کنار میزنم و ابهام در چهره ام
نمایان می شود
این منم
ی ک ز ن با ابهامی در چشم
با عشقی در سینه
چه کنم؟!
نویسنده :
سحر - ساعت ۳:٢٥ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٩
سوز دلم را از تو پنهان کردن نباید
تو راز دار منی
رازدار یک زن
از چه شکایت کنم؟
از تو؟!!!
نویسنده :
سحر - ساعت ٩:٢٥ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢۱
دلم را کجای این بار بستن ها گذاشته ام
نمی دانم
شاید زیر بقچه دلتنگیست
شایدم لای خرت و پرت های غربت
کنار سوغات های تنهایی
بی دلم
نویسنده :
سحر - ساعت ٩:۱۸ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٩
نویسنده :
سحر - ساعت ٤:۱٧ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٤

قلب من و تو را،
پیوند جاودانه مهری ست در نهان.
پیوند جاودانه ما نا گسسته باد!
تا آخرین دم از نفس واپسین من،
این عهد،
بسته باد ...
محمد عزیزم تولدت مبارک
نویسنده :
سحر - ساعت ٤:۱٥ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٤
باتو دوباره من شدم . عاشق جان و تن شدم . با تو گل از گلم شکفت , با تو دوباره زن شدم .
با تو جوانه زد همه , شاخه خشک پیکرم , از تو پر از ترانه شد , برگ سفبد دفترم .
با تو دوباره جون گرفت , هر چی که در من مرده بود , انگار پسم داد زندگی , هر چی امانت برده بود .
با تو نگاه مات من , پر از گلهای ناز شد , گل لبان بسته ام , به شوق بوسه باز شد .
باتو دوباره من شدم . عاشق جان و تن شدم . با تو گل از گلم شکفت , با تو دوباره زن شدم .
با تو تمام خستگی , از تن من به در شده , درد غریبی کم کمک , مرده و بی اثر شده .
با تو دوباره می رسم , به حد بی حساب زن , به اوج بخشش و غرور , به مرز عشق ناب زن .
با تو درخت پر برم , با تو ز بیش بیشترم , از بهترین ها بهترم , من با تو چیز دیگرم .
با تو درخت پر برم , با تو ز بیش بیشترم , از بهترین ها بهترم , من با تو چیز دیگرم .
باتو دوباره من شدم . عاشق جان و تن شدم . با تو گل از گلم شکفت , با تو دوباره زن شدم .
با تو دوباره ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه زن شدم .
نویسنده :
سحر - ساعت ٤:٠٦ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٤
خوشحالم که صبر را دریافتم
خوشحالم در عین درد داشتن
خوشحالم
نویسنده :
سحر - ساعت ٤:٠٥ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٤
ارواح در چند قدمی ام بودند
و مرگ انتظار مکیدن خون جوانم را میکشید
و بهارم زمستانی بودن را تجربه کرد
بی هیچ بهانه ای
بی هیچ تردیدی
بمان
نویسنده :
سحر - ساعت ۱:٠٥ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٤
تا تو بر نگردی
دخترک قصه ما خواب ندارد
شبها زودتر برگرد
بگذار در روشنی چراغهای آبادی
تو در خانه باشی
پ.ن: برای مرد همیشه مهربانم.
نویسنده :
سحر - ساعت ۱:٠۱ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٤
کم آوردم
در این خفقان بی انتهای زندگی
← صفحه بعد
صفحه قبل →